می خوام سعی کنم دقایق زندگیمو به یادم بیارم
نمیدونم چرا ولی امروز سر کلاس SD یدفعه یاد اون
روز افتادم: کلاس چهارم یا شایدم پنجم دبستان بود. زنگ تفریح بود. مثل همیشه من و سمیرا با هم بودیم و داشتیم تو حیاط مدرسه راه میرفتیم که معلم
بهداشت از کنارمون رد شد. ولی برگشت و یه ذره به من نگاه کرد و
گفت که همراهش برم اتاق برم اتاق بهداشت. اونجا هم یه ذره
دیگه بهم نگاه کرد و گفت: به نظرم سفیدی چشمات به زردی میزنه.فکر کنم یرقان داری. حتما برو دکتر. گفتم باشه و برگشتم پیش سمیرا. اینقدر از اسم یرقان ترسیده
بودم که مطمئن بودم به زودی خواهم مرد. هی غصه میخوردم. هی
سمیرا دلداریم میداد. بهش گفتم الان درک میکنم اینایی که
بیماری لاعلاج دارن چی میکشن و
چه حسی دارن. تا بعدازظهر که با مامانم رفتم دکتر و معلوم شد که چیزیم
نیست، کلا دِپ بودم. هربار که یاد اون روز میافتم با خودم میگم اون معلم چقدر
آدم احمقی بود واقعا چقدر هم تعداد اینجور آدما زیاد شده استراتژی مورچهای: هرگز کاری که امروز میتوان انجام داد، به فردا واگذار نکن استراتژی ملخی: هرگز کاری را که فردا قابل انجام است، امروز انجام نده من یک ملخ اصیلم مامانم دیده بود کسی که همیشه کلاهِ قرمز رو
سرش داره، صداش میکنن کلاهقرمزی. اصلا اسمش همین بود. همه بهش میگفتن کلاه قرمزی،
چون کلاهش قرمز بود. نمیدونم چی شد. یهو فهمیدم دیگه مامانم بهم
نمیگه مهناز. میگه مالتی پلکسر. اونم مالتی پلکسر خالی که نه. باورتون نمیشه ولی
هربار که میخواست صدام بزنه، بهم میگفت " مالتی پلکسر هشت به یک". همین قدر طولانی. یعنی واقعا هشتا ورودیای من به اندازهی کلاهِ
قرمزِ کلاه قرمزی میزنه تو چشم؟ تا همین چند لحظه پیش خیلی ناراحت بودم. از
اینکه شدم یه مالتی پلکسر که هشت تا و دقیقا هشت تا ورودی میگیرم و
یکیشون رو میدم به خروجی. هنوز هم خیلی ناراحتما. آخه نمیدونم هشت تا
ورودی خیلی کمه یا خیلی زیاده؟ برای همینه که با فرض کنار اومدن با این فاجعه
که ورودی ها رو مستقیم میدم به خروجی، با تعداد و نوع ورودی هام اصلا نمیتونم
کنار بیام. اما قسمت خوب ماجرا چیزیه که بعد فهمیدنش، بعد
این همه نگرانی، تونستم نفس عمیق بکشم و لبخند بزنم. آخه تا قبلش اصلا حواسم
به select نبود. وقتی بهش فکر کردم، دیدم هنوز اونقدرا که فکر
میکردم، نمُردم. چون هنوز select ام دست خودمه و به چیز دیگهای وصل نیست. حتی
میشه گفت این اواخر وصل شده به قلبم و خیلی وقته که جدا نشده... ایکاش امشب که میخوابم، مامانم با اسم دیگهای
صدام نکنه. های شدید از راه برسد، توفانی آسمانی که به زندگی هجوم بیاورد، زیر و رویش کند، اراده ی آدم ها را مثل شاخ و برگ بکَنَد و دل را یکپارچه ببَرَد و به ورطه بیندازد. نمیدانست که وقتی ناودان ها گرفته باشد باران روی بام خانه ها دریاچه به وجود می آورد، و این چنین خود را در امنیت می دانست تا این که ناگهان ترَکی در دیوار کشف کرد. مادام بوواری- گوستاو فلوبر
با تمام قدرت به مدادم فشار میارم که بنویسم. که خوب بنویسم. پر رنگ بنویسم. اما نشد... همیشه با هر مداد و خودکاری کمرنگ و نازک نوشتم. دستم درد میکنه از بس به جای نیروی عمودی، نیروی افقی وارد کردم به مدادم...
وقتی مثل من عاجز باشی از پاک کردن خاطراتت، مجبوری بجنگی با هر چی که قابلیت خاطره شدن داره. بری به آیندت و ببینی که فقط چند درصد احتمال داره یه زمانی برسه که مجبور شی delete کنی هر چی رو که الآن داره ثبت می شه و تو هی باید بزنی try again... از همین الان سیمان بگیر جلو راهشو... باور کن چاره ای نیست... وگر نه ریشه می کنه تو کل مغزت یک عدد garbage collector جهت اجرای متد finalize رو بخش عظیمی از ذهنم هیچ کس نبود هیچ کس نیست مهناز کسی رو پیدا نکرد. هیچ کس خودت بخون حرف دلش رو خوبیـد؟ روزای آرومیه. خیلی آروم. شایدم همین آروم بودنش حوصلم رو سر برده. تو کل این تابستون به اندازه این چند روز بی کار و علاف نبودم روزای تابستون رو میدونستم چه جوری بگذرونم ولی راستش دیگه هم از مسافرت خسته شدم هم از کتاب خوندن و البته از فکر کردن هم میکردما ولی اصلش همین سه تا بود. برای همینه که واقعا نمیدونم این ۲ ۳ روز چه جوری بگذرونم
تازگیا دارم لذت های جدیدی رو تو خودم کشف می کنم. یکیش مثل اینکه: مثلا اگر ساعت ۸ صبح باید برای کاری از خونه برم بیرون، پیش خودم فکر میکنم که ۴۵ دقیقه وقت لازم دارم تا کارامو بکنم. اونوقت حتما به جای ۷:۱۵ ساعت روی ۷ تنظیم می کنم. اگه گفتید چرا؟؟؟ من همیشه قبل از اینکه ساعت زنگ بزنه خودم بیدار میشم ولی چشامو میبندم و منتظر می شم که صدای زنگ بیاد. در حدی انتظار صدای زنگ رو می کشم که گاهی هر دقیقه ساعت رو نگاه می کنم تا بفهمم چقدر دیگه مونده به محض اینکه صدای زنگ در میاد، زود میپرم و ساعت رو روی ۷:۱۵ تنظیم می کنم و زود میگیرم میخوابم چقدر می چسبه حتی اگه هر روز بخواید خودتون رو گول بزنید تا حالا تجربه کردید؟؟؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کارای دیگه
![]()
![]()
آخ که این یک ربع خواب در وقت اضافه ![]()
![]()
![]()
نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت
10:12 PM توسط مهناز خرسندی| |
نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت
8:10 PM توسط مهناز خرسندی| |
نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت
11:0 AM توسط مهناز خرسندی| |
باورش این بود که عشق باید یکباره، با درخشش های بسیار و تکان
نوشته شده در یکشنبه 2 مرداد1390ساعت
1:57 PM توسط مهناز خرسندی| |
دستم درد میکنه. خیلی زیاد
نوشته شده در جمعه 20 خرداد1390ساعت
1:7 AM توسط مهناز خرسندی| |
نوشته شده در جمعه 23 اردیبهشت1390ساعت
3:18 PM توسط مهناز خرسندی| |
نیاز فوری:
نوشته شده در سه شنبه 2 آذر1389ساعت
8:14 PM توسط مهناز خرسندی| |
خدایا
نوشته شده در دوشنبه 1 آذر1389ساعت
11:7 PM توسط مهناز خرسندی| |
ســــــــــلام
نوشته شده در پنجشنبه 1 مهر1389ساعت
5:28 PM توسط مهناز خرسندی| |

