تبليغاتX
دقایق بی پایان زندگیم
دقایق بی پایان زندگیم

می خوام سعی کنم دقایق زندگیمو به یادم بیارم












نمی­دونم چرا ولی امروز سر کلاس SD یدفعه یاد اون روز افتادم:

کلاس چهارم یا شایدم پنجم دبستان بود. زنگ تفریح بود.  مثل

 همیشه من و سمیرا  با هم بودیم و داشتیم تو حیاط مدرسه راه

 می­رفتیم که معلم بهداشت از کنارمون رد شد. ولی برگشت و یه ذره

 به من نگاه کرد و گفت که همراهش برم اتاق برم اتاق بهداشت.

 اونجا هم یه ذره دیگه بهم نگاه کرد و گفت: به نظرم سفیدی چشمات

به زردی می­زنه.فکر کنم یرقان داری. حتما برو دکتر.

گفتم باشه و برگشتم پیش سمیرا. اینقدر از اسم یرقان ترسیده بودم

که مطمئن بودم به زودی خواهم مرد. هی غصه می­خوردم. هی سمیرا

دل­داریم می­داد. بهش گفتم الان درک می­کنم اینایی که بیماری لاعلاج

 دارن چی می­کشن و چه حسی دارن.

تا بعدازظهر که با مامانم رفتم دکتر و معلوم شد که چیزیم نیست، کلا دِپ بودم.

هربار که یاد اون روز می­افتم با خودم می­گم اون معلم چقدر آدم احمقی بود واقعا

چقدر هم تعداد اینجور آدما زیاد شده

نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 10:12 PM توسط مهناز خرسندی| |

استراتژی مورچه­ای: هرگز کاری که امروز می­توان انجام داد، به فردا واگذار نکن

استراتژی ملخی: هرگز کاری را که فردا قابل انجام است، امروز انجام نده

من یک ملخ اصیلم

نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 8:10 PM توسط مهناز خرسندی| |

مامانم دیده بود کسی که همیشه کلاهِ قرمز رو سرش داره، صداش می­کنن کلاه­قرمزی.

 اصلا اسمش همین بود. همه بهش می­گفتن کلاه قرمزی، چون کلاهش قرمز بود. 

نمی­دونم چی شد. یهو فهمیدم دیگه مامانم بهم نمی­گه مهناز. می­گه مالتی پلکسر.

 اونم مالتی پلکسر خالی که نه. باورتون نمی­شه ولی هربار که می­خواست صدام بزنه،

 بهم می­گفت " مالتی پلکسر هشت به یک". همین قدر طولانی.

یعنی واقعا هشتا ورودیای من به اندازه­ی کلاهِ قرمزِ کلاه قرمزی می­زنه تو چشم؟

تا همین چند لحظه پیش خیلی ناراحت بودم. از اینکه شدم یه مالتی پلکسر 

که هشت تا و دقیقا هشت تا ورودی می­گیرم و یکیشون رو می­دم به خروجی. 

هنوز هم خیلی ناراحتما. آخه نمی­دونم هشت تا ورودی خیلی کمه یا خیلی زیاده؟

برای همینه که با فرض کنار اومدن با این فاجعه که ورودی ها رو مستقیم می­دم به

 خروجی، با تعداد و نوع ورودی هام اصلا نمی­تونم کنار بیام.

اما قسمت خوب ماجرا چیزیه که بعد فهمیدنش، بعد این همه نگرانی، تونستم

 نفس عمیق بکشم و لبخند بزنم. آخه تا قبلش اصلا حواسم به select   نبود. 

وقتی بهش فکر کردم، دیدم هنوز اونقدرا که فکر می­کردم، نمُردم.  چون 

هنوز select ام دست خودمه و به چیز دیگه­ای وصل نیست. حتی می­شه گفت

 این اواخر وصل شده به قلبم و خیلی وقته که جدا نشده...

ای­کاش امشب که می­خوابم، مامانم با اسم دیگه­ای صدام نکنه.

 

نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 11:0 AM توسط مهناز خرسندی| |

It means everything to me

نوشته شده در جمعه 14 مرداد1390ساعت 3:13 PM توسط مهناز خرسندی| |

باورش این بود که عشق باید یکباره، با درخشش های بسیار و تکان

های شدید از راه برسد، توفانی آسمانی که به زندگی هجوم

بیاورد، زیر و رویش کند، اراده ی آدم ها را مثل شاخ و برگ بکَنَد

و دل را یکپارچه ببَرَد و به ورطه بیندازد. نمیدانست که وقتی

ناودان ها گرفته باشد باران روی بام خانه ها دریاچه به وجود

می آورد، و این چنین خود را در امنیت می دانست تا این که

ناگهان ترَکی در دیوار کشف کرد.


مادام بوواری- گوستاو فلوبر

نوشته شده در یکشنبه 2 مرداد1390ساعت 1:57 PM توسط مهناز خرسندی| |

دستم درد میکنه. خیلی زیاد

با تمام قدرت به مدادم فشار میارم که بنویسم. که خوب بنویسم. پر رنگ بنویسم.

اما نشد...

همیشه با هر مداد و خودکاری کمرنگ و نازک نوشتم.

دستم درد میکنه

از بس به جای نیروی عمودی، نیروی افقی وارد کردم به مدادم...

نوشته شده در جمعه 20 خرداد1390ساعت 1:7 AM توسط مهناز خرسندی| |

وقتی مثل من عاجز باشی از پاک کردن خاطراتت، مجبوری بجنگی با هر

 چی که قابلیت خاطره شدن داره.

بری به آیندت و ببینی که فقط چند درصد احتمال داره یه زمانی برسه که

 مجبور شی delete کنی 

هر چی رو که الآن داره ثبت می شه و تو هی باید بزنی try again...

 از همین الان سیمان بگیر جلو راهشو... باور کن چاره ای نیست...

وگر نه ریشه می کنه تو کل مغزت

نوشته شده در جمعه 23 اردیبهشت1390ساعت 3:18 PM توسط مهناز خرسندی| |

نیاز فوری:

       یک عدد garbage collector  جهت اجرای متد  finalize رو بخش

عظیمی از ذهنم

نوشته شده در سه شنبه 2 آذر1389ساعت 8:14 PM توسط مهناز خرسندی| |

خدایا

هیچ کس نبود

هیچ کس نیست

مهناز کسی رو پیدا نکرد. هیچ کس

خودت بخون حرف دلش رو

نوشته شده در دوشنبه 1 آذر1389ساعت 11:7 PM توسط مهناز خرسندی| |

ســــــــــلام

خوبیـد؟

روزای آرومیه. خیلی آروم. شایدم همین آروم بودنش حوصلم رو سر برده.

تو کل این تابستون به اندازه این چند روز بی کار و علاف نبودم

روزای تابستون رو میدونستم چه جوری بگذرونم ولی راستش دیگه هم از

مسافرت خسته شدم هم از کتاب خوندن و البته از فکر کردنکارای دیگه

هم میکردما ولی اصلش همین سه تا بود. برای همینه که واقعا نمیدونم این

۲  ۳ روز چه جوری بگذرونم

 


 

تازگیا دارم لذت های جدیدی رو تو خودم کشف می کنم. یکیش مثل اینکه:

مثلا اگر ساعت ۸ صبح باید برای کاری از خونه برم بیرون، پیش خودم فکر

میکنم که ۴۵ دقیقه وقت لازم دارم تا کارامو بکنم. اونوقت حتما به جای ۷:۱۵

ساعت روی ۷ تنظیم می کنم. اگه گفتید چرا؟؟؟

من همیشه قبل از اینکه ساعت زنگ بزنه خودم بیدار میشم ولی چشامو

میبندم و منتظر می شم که صدای زنگ بیاد. در حدی انتظار صدای زنگ رو

 می کشم که گاهی هر دقیقه ساعت رو نگاه می کنم تا بفهمم چقدر دیگه

 مونده

به محض اینکه صدای زنگ در میاد، زود میپرم و ساعت رو روی ۷:۱۵ تنظیم

 می کنم و زود میگیرم میخوابم آخ که این یک ربع خواب در وقت اضافه

چقدر می چسبه حتی اگه هر روز بخواید خودتون رو گول بزنید

تا حالا تجربه کردید؟؟؟


 راستی آغاز سال تحصیلی جدید رو به همه تبریک و تسلیت میگم
نوشته شده در پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 5:28 PM توسط مهناز خرسندی| |